داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
ویرایش نهاییداستان'>داستان را به صورت PDF  از اینجا دانلود کنید.  من شرخر نیستم، منیجر «شرکت وصول مطالبات ظاهراً غیر قابل وصول رابین هود»م. درسته، این شرکت جایی ثبت نشده ولی ثبت نشدنش دلیل بر نبودنش و مفید بودنش نیست. در کنار اون عضو مؤسس ولی غیر رسمی و حتی غیرقانونی «مؤسسهی نیکوکاری لیدیز اند جنتلمنز اند اودرز» هم هستم.از نظر این بندهی حقیر، شری در این کار وجود نداره که کسی به دنبال خریدن اون باشه، یه نفر جنسی رو میخره، منطق و قانون و عرف و شرع متفقالقولن که خریدار باید وجهش رو پرداخت کنه. میگین اول باید رفت سراغ قانون، قبول، ولی این کار یه کمی دردسر داره و گاهی به نتیجه نمیرسه، یا اینقدر دیر به نتیجه میرسه که پول ارزشش رو از دست داده با این گرونی و تورم. نه این که شر خر نداریم، خیلی هم داریم مثل… حالا مصداقشو ول کنید. مبادا فکر کنید من اصول اخلاقی رو در این کار رعایت نمیکنم، اصلاً و ابداً، اول اخلاق بعد کار، من کار رو به عهده میگیرم، یعنی طلبکار چکا رو با مشخص کردن مبلغ دستمزد (معمولاً سی تا چهل و گاهی حتی شصت بسته به خطرات کار از قبیل احتمال زندون و مرگ) به من میسپره، بعد، بررسیای میدونی در مورد بدهکار شروع میشه: چه کاره است؟ در آمدش چقدره؟ چیزی که خریده ضروری بوده یا نه؟ بعد بر اساس جواب سؤالات روش مناسب رو به کار میبرم، طوری که اخلاق هم رعایت بشه.میدونید که دو روش وجود داره: یکی این که من مبلغ چک رو با کسر دستمزد پرداخت میکنم، مثلاً اگه مبلغ چک ده میلیون بود من هفت میلیون میدم طلبکار و دیگه هیچ کاری به کارش ندارم، این در مواردی بیشتر کاربرد داره که مبلغ خیلی زیاد نباشه، برای شرخر – نه میبخشید شرکت وصول- ریسکش زیاده، شاید مثلاً بدهکار زد داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 21:36

The Lord of The Time یک داستان شبه سینس فیکشنغلامرضا گلافشان---------------برای نمیدانم چند  دهمین بار – یا شاید هم چند صدمین بار و بلکه چند هزارمین بار- پسرم گیر داده به نسل محترم من، فوق لیسانس کامپیوتر دارد و حالا باید یا به فکر ادامهی تحصیل در مقطع دکترا باشد، هر جا که شد چه مرتبط و چه غیرمرتبط و یا دست و پایش را جمع کند و برود خدمت مقدس سربازی بیکم و کاست و بدون کسورات قانونی که این کسورات یا داشتن سابقهی عضویت در بسیج است یا استفاده از سنوات جبهه و جنگِ بنده که مسلماً یک روز هم ندارم و اصلاً یکی از بحثهای ما همین است:بابا جان، حالا نمیشد چند ماهی بری جبهه، یا همون دور و برا، تا چند ماهی کسورات به من بخوره؟ شهید هم میشدی بد نبود.عزیزم، سازمان ما شدیداً این جنگ امپریالیستی را محکوم کردهبود و تازه کجای  من به این میخوره که تفنگ دست بگیرم و بجنگم؟ خودت اگه بودی اجازه میدادی به جبهه برم؟ خودت چرا نرفتی عضو بسیج شی؟ پسر عموت که کاراشو کرده بود که لااقل به صورت صوری عضویت بسیج بگیری و از خدمتت کم بشه.نه گذاشت و نه برداشت و در آمد که ما نسل آگاهی هستیم و تن به این کارها نمیدهیم، لابد ما نسل ناآگاه بودیم و ادامه دادند:چطور اون زمان کلاشینکف دست میگرفتی و با ارتش شاهنشاهی جنگ میکردی؟خدا ذلیل نکند عکاسی که روز ۲۳ بهمن ۵۷ یک عکس از بنده گرفت در حالی که یک قبضه کلاشینکف خالی در دست داشتم و پشت سرم یک تانک بود. آبها از آسیاب افتادهبود و منی که سعی میکردم آهسته بروم و آهسته بیایم و طوری در تظاهرات شرکت کنم که گربه شاخم نزند،  در یک فرصت استثنایی این سعادت را یافتم که عکسم در تاریخ به عنوان یکی از مبارزینی که به ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی پایان دا داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 21:36

کانال انجمن داستانی شهرزاد داراب در تلگرام

https://telegram.me/shahrzadstoryd
shahrzadstoryd@
کانال تلگرام انجمن فیلم داراب
https://t.me/darabfilm
darabfilm@
این وبلاگ تنها به اطلاع رسانی فعالیت های انجمن فیلم و شهرزاد داراب از دید من به عنوان عضو هر دو انجمن می پردازد و بیانگر موضع رسمی این دو انجمن نیست.

داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 21:36

ٰ داستان پلیسی و جنایی به قلم و با شرکت غ. داوودببینم، مرده روزنامه میخونه؟فکر نمیکنم، چطور مگه؟آخه یارو پارسال زنش مرده، حالا اومده یک نامهی پرسوز و گداز فدایت شوم براش توی روزنامه چاپ زده که از وقتی تو مردی چنین و چنان شده.ای بابا تو هم حوصله داری!ماجرا از همین گفتگو شروع شد. در واقع علاقهی ناگهانی زنم به بخش اموات جراید نمیبایست چیز سادهای باشد. ولی توجه مرا جلب نکرد.دو روز بعد موقعی که روزنامه را ورق میزد، مثل کسی که حرفی از دهنش دربرود پرسید:-«کل نفس ذائقة الموت» یعنی چه؟جوابش را ندادم، ولی نگاهش کردم که رنگش پرید، بعد پرسیدم:مثل این که تازگی خیلی به آگهیهای اموات لطف پیدا کردی؟خندهای و گفت:میدونی، بابا جون خیلی مریضه، خیال میکنم رفتنی باشه؛ اینه که دارم تمرین میکنم.در واقع من به مرگ پدرش علاقهای نداشتم، خاصه این که آه در بساط نداشت. به هر حال سوءظنم تحریک شد؛ ولی موضوع را چندان جدای نگرفتم. اما پس از آن که سیل داستان پلیسی. به خانهی ما سرازیر شد یقین کردم که خبری است. در اتاق را روی خودم بستم، قلم و کاغذی از جیب درآوردم، و شروع کردم به فکر کردن و یادداشت برداشتن. یعنی ممکن است زنم در فکر فرستادن من به آن دنیا باشد؟ قضیهی غامضی  بود. ولی من ناچار بودم فرض مسأله را بر این اساس بگذارم که زنم چنین فکری در سردارد. اما چرا؟ میبایست اول معلومات مسأله را روی کاغذ بیاورم. شروع کردم به نوشتن:«طرفین قضیه: غ داوود و زنش سیما.این آقای غ. داوود چه کاره است؟: در واقع بیکاره.قیافهاش؟: معمولی.سواد و معلومات؟: خواندن و نوشتن.درآمد: ندارد.پس خرجش از کجا تأمین میشود؟: قرض به اعتبار شرافت انسانی.زنش را دوست میدارد؟: بله.معشوقه دارد؟: بله. داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 19:08

کانال انجمن داستانی شهرزاد داراب در تلگرام

https://telegram.me/shahrzadstoryd
shahrzadstoryd@
کانال تلگرام انجمن فیلم داراب
https://t.me/darabfilm
darabfilm@
این وبلاگ تنها به اطلاع رسانی فعالیت های انجمن فیلم و شهرزاد داراب از دید من به عنوان عضو هر دو انجمن می پردازد و بیانگر موضع رسمی این دو انجمن نیست.

داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 19:08

 ” شب شک “نوشته: هوشنگ گلشیریدانلود داستان به صورت فایل PDF هر سه نفر شک ندارند که:درست سر ساعت پنج یا پنج و نیم و یا شش و سه دقیقه و دو ثانیه وقتی آقای صلواتی در را باز کرد، از دیدن آن عنق منکسر و ریش نتراشیده و موهای شانه نکردهاش، چرت هر سه تاشان پاره شد. اما وقتی یکی گفت:– چطوری، مرد؟به همین مختصر اکتفا نکردند و سر گذاشتند توی خانه و یکراست رفتند اتاق دست راستی.اما پس از آن شب، با همه جروبحثها هیچکدام حاضر نشدند مرد و مردانه بگویند: من بودم که احوال آقای صلواتی را پرسیدم. آقای استجاری میگوید:-رفقا از بس مست بودند نفهمیدند که آقای صلواتی حتی سرش را هم تکان نداد.وقتی یکی از آنها چراغ را روشن کرد، فقط آقای جمالی متوجه شده بود که کتابهایی که سالها بود، نونوار و با آن جلدهای چرمی و زرکوبی شدهشان، توی قفسهها جا خوش کرده بودند، روی زمین پخش و پلا شدهاند.بدون شک روی زمین ولو شدند و یکی گفت:– صلواتی جون، یک صلوات بفرست و زود بساط را جور کن که خیلی پکریم.بعدها ثابت شد که این جمله را حتماً آقای فکرت گفته است و آقای فکرت هم حرفی ندارد، ولی دو تا پایش را توی یک کفش میکند که:– این یکی را قبول، اما این دلیل نمیشود که من چراغ را روشن کرده باشم و یا من از صلواتی پرسیده باشم که: «چطوری، مرد؟»آقای استجاری میگوید: تو قبول کن که گفتی: «چطوری، مرد؟» من هم به گردن میگیرم که چراغ را روشن کردهام.باهمه اینها، هر سه میگویند: آقای صلواتی که آمد توی اتاق، اول دست برد گره کراواتش را که شل شده بود درست کرد و بعد زل زد به مان– تو خونه هیچی نیست، فقط… فقط یه نون و پنیری هست، اونام مال ظهره که تا حالا مونده.آقای استجاری گفته بود:– جون بکن، مرد! بعد هم بدو سر خی داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 19:08

صفحه بندی